تبليغاتX
Reallo0ove

Reallo0ove

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06 10:1 PM توسط Heydari |

 خسته شدم!!!!!!!!!

از خودم از تو از همه چییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دارم دیونه میشم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27 11:45 PM توسط Heydari |

در اندیشه تو بودم که رویا هایم به سمت تو کشیده شد

به سمت روزهای خوش با تو بودن و در جاده خوشبختی قدم زدن

چقدر لذت بخش بود وقتی دست در دست تو

به سوی عشق میرفتم ولی افسوس

افسوس تو پاپس کشیدی و به بیراهه رفتی!

ولی این را بدان بجز تو کسی در آسمان عشق من

و در جاده خوشبختی من همراه نخواهد شد!!

وقتی باران نم نم بر کلبه ی عشقم میبارد به یاد تو می افتم

و هوای دل من مثل هوای دیگر بارانی میشود...

 

با من بمان....

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ...

از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر

مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از

دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم...

باختم... درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه

است... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت

را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن

نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون

کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد...

 

+ نوشته شده در شنبه 1391/01/12 12:19 PM توسط Heydari |


 قبل از اينکه به کسي بگي دوست دارم ، خوب فکراتو بکن چون شايد چراغي در دلش

روشن کني که خاموش کردنش به خاموش شدن او بيانجامد!!!


شب ، مهتاب ، رویا

.گردونه شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد
.شب را دوست دارم ، شب را می پرستم ، شب سکوت است و آرامش ، دنیا دنیای دیگری است
همراه نسیم شب به آسمان ها پرواز می کنم . هیچ کس خلوتم را بر هم نمی زند ، نه حرفی نه حدیثی
نه ترحمی و نه نگاهی.
در خاموشی عمیق شب ، که قلبم و خداوند ، نغمه دلپذیر و خوش آهنگی را می شنوم که از
 سرچشمه تقدیر بر می خیزد آشفته و جسور از پنجره به آسمان خیره می شوم و در برابر ستارگان
زانو بر زمین می نهم تا به سرود مقدس روشنایی ، گوش فرا دهم که اختران می خوانند .
و آرام پا بر دیدگان من میگذارد . می پرسم آیا آمده ای تا درون قلب من جا کنی و فروغی در روح
من بتابانی . ناگهان شبی آبی رنگ از مهتاب جدا می شود و بر پیشانی خاموش من می لغزد و سبک
روح با چشمانی پر از حسرت و آرزو به مهتاب خیره می شوم . او مرا می خواند و می بیند و
می گوید:
.حتما به تنهای من گریه می کنی
چقدر دل غمگین و دردمند است ، به اختران درخشان می گویم:
.نازنینان مرا امشب نور باران کنید
اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و این شعاع دلپذیر را می پوشانند
و دوباره همه چیز و همه جا به ظلمت تبدیل می شود.
و باز من و یک دنیا دلتنگی از فراق مهتاب خواهیم ماند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08 8:41 PM توسط Heydari |

یکدیگر را می ازاریم.یاد گرفته ایم که معشوق هر چه غدارتر،عاشق شیداترست

و عاشق هر چه خوارتر شود عشق افسانه ی ماندگارتری خواهد شد

به شهوت تجربه عشقی سوزان آتشی به پا میکنیم و عاشق را در خرمن

نا مهربانی و بی اعتنایی به مسلخ عشق میفرستیم چه باک؟

هر چه بیشتر بسوزد،خوش تر شعله های سر کش آتش سر مستمان میکند

عیشمان مدام و حالمان به کام:وای چه خواستنی ام من....؟

هر چه زجرش میذهیم خم به ابرو نمی اورد!

هر چه نا مهربانم،او پر مهرتر نگاهم میکند مرحبا به من آفرین به من....!

میرانمش با مهر افزون تری به سویم باز میگردد،خوارش میکنم او به زیبا ترین نامها

میخواندم.بی وفایی میکنم او صبورانه ستایشم میکند،به بندش میکشم پروازم میدهد

بیچاره!چه بیدلانه دلبری ام را خریدارست،چه مظلومانه بازیچه بازی ظالمانه ام شده است

بازی میدهیم و به بازی میگیریم.بازی میکنیم و به بازی نمیگیریم


دلم می خواست برای یکبار برای یکبارهم که شده دستهای

مهربانت رابه امانت برروی شانه هایم بگذاری تا گرمی داشتن

.تکیه گاهی مهربان راحس کنم

صدای قدم هایت راکه میشنوم تمام صداها درنظرم بی معنا

جلوه می کنند

ای بهترین تمام لحظاتم. درسکوت روزهای زندگی ام ودرتاریکی

.شبهای بی کسی ام ازتوسخن می گویم

تمام لحظات دلتنگی ام بهانه ی تورامیگیرند

برای امدنت لحظه ها نیز لحظه شماری میکنند وبرای دیدن

دوباره ات تمام دیده ها بی تابی

حس غریبی است دوست داشتن و عجیب تر از ان دوست داشته شدن...

وقتی میدانیم کسی با دل و جان دوستمان دارد و نفس ها و صدا و نگاهمان

در روح و جانش ریشه دوانده،به بازیش میگیریم.هر چه او عاشق تر ما

سر خوش تر،هر چه او دل نازکتر ما بی رحم ترتقصیر از ما نیست تمام

قصه های عا شقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند

تصویر مجنون بی دل و فرهاد کوه کن نقش های آشتای ذهن ماست!


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27 12:14 PM توسط Heydari |

تو رفته ای که بی من,تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو,شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم . . .

!امشب قلبمو شکستی

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/17 9:59 PM توسط Heydari |

ای کاش بی هیچ کلامی  ، با هم همراه می شدیم
و دست به دست پرستوهای مهاجرتا فراسوی ناکجا آباد ِ زندگی پرواز می کردیم
ای کاش با طنین آوای ملکوتی اذان ذره ای دل هایمان می لرزید 
 دستهایمان را بلند می کردیم
 و در پیشگاه معشوق همیشه جاودان
طلب عمر و نیاز می کردیم
ای کاش به جای اینکه در برابر گریه های کودکی مظلوم ، انگشت تعجب و حیرت به دهان بگیریم 
ذره ای عشق
قطره ای مهربانی
و کمی محبت و عاطفه
در دستهایمان می گذاشتیم و تقدیمش می کردیم 
سهمی از آن تو و سهمی برای من
ای کاش یکدیگر را دوست داشتیم
،و به جای سال های دور از هم
در برابر لحظه ای جدایی تاب نمی آوردیم
ای کاش زمانی که باران می بارید ،
قطره های باران ، دل های مسدود شده و غبار گرفته مان را جلا می داد
و به وسعت آسمان آبی آن را
پاک و روشن می کرد...

+ نوشته شده در جمعه 1390/10/16 7:45 PM توسط Heydari |

سوختم درآرزویت گرنمیدانی،

بدان...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/28 10:42 PM توسط Heydari |


اگر میدانستی...


کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم ومرا از این عذاب رها میکردی ...
 
 ای کاش تمام این ها را میدانستی....کاش میدانستی...ای کاش
 
 اگر میدانستی چقدر دوستت دارم،سکوت را فراموش میکردی وتمام
        ذرات وجودت عشق را فریاد میکرد ...
 
 اگر میدانستی چقدر دوستت دارم ، چشم هایم را میشستی و  
   اشک هایم را با دستان عاشقت به باد میدادی...
 
 اگر میدانستی چقدر دوستت دارم،نگاهت را تا ابد به من میدوختی
تا من بر سکوت نگاه تو راز نگاه تو را با خود به عرش خدا ببرم ...
 
 اگر میدانستی چقدر دوستت دارم،لحظه ای مرا نمی آزردی که این
غریب تنها،جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای 

   زیستن ندارد...

 اگر میدانستی چقدر دوستت دارم،همه چیز را فدایم میکردی، همه
آن چیزها که یک عمر رنج کشیده ای و سالها برایشان گریسته ای...
 
 اگرمیدانستی چقدردوستت دارم،همه آن چیز ها که در بندت کشیده
     رها میکردی: غرورت را،قلبت را،حرفت را ...
 
 و اگر میدانستی  چقدر دوستت دارم،دوستم میداشتی:همچون عشق
  که عاشقانش را دوست میدارد...

     کاش میدانستی....ای کاش ...
 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27 9:43 PM توسط Heydari |

شب ، سکوت ، خاطره

دوباره تنها شده ام ، دوباره دلم هوای تو را کرده است
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیده ام
دوباره می خواهم به سوی تو بایم . تو را کجا می توان دید ؟
در آواز شباویز های عاشق ؟ در چشمان یک آهوی مضطرب ؟ در شاخه های یک مرجان قرمز ؟
در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است ؟ دلم می خواهد وقتی باغ ها بیدارند
برای تو نامه بنویسم . و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه غریبان جهان
بفرستی . ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت
آواز بخوانم
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بماند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود
می ترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد و تازه ترین شعرم به تو
هدیه نشود
دوباره شب ، دوباره طپش این قلب بی قرارم
دوباره سایه حرف های تو که روی دیوار روبه رو می افتد
دلم می خواهد همه پنجره ها دیوار شوند و من تو را در میان چشم هایم بنشانم . دوباره شب،
دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ابرهای عالم پر نمی شود . دوباره شب،
دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است
،دوباره شب ، دوباره تنهایی ، دوباره سکوت
 دوباره من و یک دنیا خاطره و ...

+ نوشته شده در شنبه 1390/09/19 11:21 PM توسط Heydari |

از اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل مینویسم

از اوج سقوط ستاره ها...

می نویسم از قهر شبنم با گلبرگها

از قهر شهاب با آسمان

از قهر گنجشکها با باغچه حیاطمان

میخواهم از علفهای هرزی بنویسم،که در هر کجا که خواستند،روییدند

میخواهم از داسها بنویسم،که بر ساقه گندمهایی طلایی سیراب شدند

از پروانه هایی می نویسم که در پیله مردند...و از پیله هایی که پرواز کردند

از تشنگی یاسهایی می نویسم که در حسرت مهربانی خشک شدند

و از گلهای قالی که هنوز زنده اند و تازه...

از کبوترانی می نویسم که جفتشان در قفسها اسیر مانده و در حسرت پرواز

از مردگانی می نویسم که بی زحمتند،و از زنده هایی که بی همت اند

از فاصله ها خواهم نوشت......

از آنانی می نویسم که در دوری قهقه سر می دهند و از شعف بسیار چشمانشان نمناک...

و ار آنانی که هر شب نه،هر لحظه در خویش فرو میروند و میگریند،از این فاصله ها...

از گلهای کویری می نویسم،که در اوج تشنگی و تنهایی ،زنده اند و عاشق

و درخت هایی سر مست و مغرور،که بر تن زخمه هایی از حضور عاشقان دارند...

از جاده های بی انتهایی می نویسم که روزهاست دل به مسافری نسپرده اند

روزهاست که در آرزوی نقش کفشهای رهگذری بر دل نشته اند...

می خواهم از انتظار بنویسم.....نمی توانم

تو بگو از انتظار چه بنویسم؟؟؟

با چه لحنی بنویسم؟؟؟

با چه رنگی بنویسم؟؟؟

با چه خطی بنویسم؟؟؟

تو بگو...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08 8:2 PM توسط Heydari |

بیا تا لیلی و مجنون شویم ، افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن ، خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان ، شانه اش با من
سلام ای غم ، سلام ای آشنای مهربان دل
پَر پرواز وا کن چون پرستو ، لانه اش با من
مگو دیوانه کو ، زنجیر گیسو را زِ هم وا کن
دل دیوانه ، دیوانه ، دیوانه اش با من
در این دنیای وا نفسای حسرت زای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده ، شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون ، گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد ، فلک در کار سر مستان
تو پیمان بشکنی ، نشکستن پیمانه اش با من

تو آن همای بخت منی کز دیار دور ، پر پر زنان به کلبه من پر کشیده ای
بر بامم ای پرنده عرشی خوش آمدی ، در کلبه ام بمان ، ای آنکه چو من
یک آشیان گرم محبت ندیده ای ، با من بمان که من یک عمر بی امید
همراه هر نسیم به گلزار عشق ها در جست و جوی یک گل خوش بو شتافتم
می خواستم گلی که بدهد بوی آرزو ، اما نیافتم .
 شب های بس دراز با دیدگان مات
بر مرکب خیال نشستم امیدوار دنبال یک ستاره فضا را شکافتم
می خواستم ستاره امید خویش را ، اما نیافتم.
بس روز های تلخ و غمگین و نامراد ، همراه موج های خروشان و بی امان
تا عمق بیکرانه دریا شتافتم
شاید بیابم آن گوهری را که می خواستم ، اما نیافتم.
امروز یافتم گمگشته ای که در طلبش عمر من گذشت.
اما کنون نشسته مرا رو به رو تویی آنکس که بود همره با سحر منم 
و آن گل که داشت بوی آرزو تویی
دیگر شبان تیره نپویم در آسمان ، تو آن ستاره ای که نشستی به دامنم
همراه موج در دل دریا نمی روم
تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم
تو آن همای بخت منی...
نوشین لبی که جان به تنم می دمد تویی
عمر منی که تاب و توان داده ای به من
با من بمان که روشنی بخت من ز توست
آری تویی 

 که بخت جوان داده ای به من...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30 7:36 PM توسط Heydari |

 

احساس

روی برگ های زرد پاییزی کوچه قدم می زدم و با هر قدم اشکی به خاطر گذشته ...

از دست داده ام فرومی ریختم . تنها قلب شکسته ام می دانست چه غمی دارم

هرگاه به یاد می آورم که چگونه مرا شکستند آتش درونم برپا می شود و

من بر خلاف آنچه که درونم است ساکت و آرام به حرکت ادامه می دهم

من آن برگ پاییزی بودم که از درخت جدا شد و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد

من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ پرستو ها عقب ماندم و اینک در

.سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز می خوانم

آوازی که آن را حتی یکی از انسان ها حتی یکی از آن ها نشنید و

اگر شنید درک نکرد . ( وای بر من )

.همه جا شب است . نه ستاره ای . نه نوری . تنها صدایی از دور دست می آید

صدایی که آشناست

.صدایی که مرا می طلبد . نه این نیز نوعی سراب است

باغبان قصه ها می گفت...

از صدای خیال نباید باور کرد . باید بروم . انگار در این کوچه خلوت جز من کس دیگری هست

جلوتر می روم چشمانش حلقه زده . دستهایش از شدت سرما کبود شده است

دستکشی را که دارم در دستش میکنم . پالتو را نیز به او میدهم

آری حالش خوب می شود

از کنارش میگذرم و به راه خود ادامه میدهم . دیگر کوچه ای نمانده

اینجا انتهای شهر است

وارد بیابان می شوم . آن طرف تر درختی است . پیش او می روم

با تمام غم هایم به او تکیه می زنم

گریه ای می کنم . صدایی از آن به گوشم می رسد

برای اولین بار است که احساس سبکی می کنم

خودم را دیدم آرام کنار درخت آرمیده بودم

آری من مرده بودم!!!!!!!

قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظه ای آسوده باش

... همدم دستان من دستان توست

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/08/16 1:8 PM توسط Heydari |


نامه

اين نامه را براي هر آنکه دوستش داريد بنويسيد ,البته اگه تا آخرش طاقت بياره بخونه...!
علاقه و محبت شديدي كه سابقا به تو ابراز مي كردم
دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم
به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و
اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد
از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه
روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود
در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و
بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه
اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد
اگر ازدواج ما سر گيرد
تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد
خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم
اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش  که
اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر
باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم
جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر
دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري
محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه
تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم
خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم
و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان

 

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب

سایه عشق

سایه سنگین تنهایی شانه هایم را میفشارد

آتشی سرد از درونم زبانه میکشد

لب هایم میسوزند از حرارت بی بدیل این لحظه های سخت

سینه ام... چگونه با گشاده رویی این همه رنج را میپذیرد

و جسمم چگونه تاب می آورد این عذاب ابدی را

این که محکوم به پوسیدن در دخمه های تاریک ونمناک قلبم است

اما خیالم

فارغ از این همه هیاهوی سکوت

سودای با تو بودن دارد

چنانکه سایه ها در کنار نور میمانند....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/04 9:55 PM توسط Heydari |

 

برای تو

بارها و بارها نوشتم
اما اين بار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي
برايم همچون آب براي گل هستي
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
آسان از دست نخواهم داد
وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز...!

دریای پر سخاوت چشمانت چه ساده و بی ریا
مروارید های عشق را به ساحل نگاهم ارزانی

داشتند و من صداقت نگاهم و یک سبد پر از
گلهای اطلسی را پیش کش چشمانت کردم آن روز

در طلوع قشنگ آرزوهایم غروب سرد رویاهایم را ندیدم .

چرا درخشش چشمانت این را به من نگفت که
جاده عشق تو روزی به بن بست خواهد رسید و

در این کوره راه من خواهم ماند و خاطراتی از هم گسسته

به هنگام غروب غمگين دستهايم را به مخمل نيلگون آسمان خواهم کشيد
و
به خورشيد خواهم گفت با من مهربان باش
و
با چوب بلند زيتون بر شنهاي ساحل خواهم نوشت
دوستت دارم 
 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/08/01 9:2 PM توسط Heydari |

 

به نام آنکه فانوس عشق را در ظلمت قلبم جای داد
سینه ام را می شکافم و با قلمی از اشک و مرکبی از خون
برایت می نویسم : سلام بر تو که لطیف تر از

باراني و سرخ تر ازگلهای محبتی و زیباتر از شاخسار عشقی
میخواهم گلی از محبت بچینم و برایت بیاورم
و آنگاه بر لبانت که سرخ تر از گلهای سرخ

اند بوسه ای از عشق میزنم

بزرگترین و پرشکوه ترین عشق در سکوت متولد می شود
رشد می کند و می بلعد. زبان عشق زبان سکوت است چون در
سکوت است که ناگهان موج احساس مثل رعد می غرد و در یک
لحظه هزاران کلام بر سر معشوقه می بارد اما اگر زبان به کار افتد
مگر در دقیقه ای چند کلام عاشقانه می تواند از دهان بیرون بریزد .

عشق به زندگی بی روح من معنا می دهد.
عشق ، واژه ی پرمفهوم دوست داشتن است.
عشق، شور زندگی را در قلب من شعله ور می کند.
و با عشق بود که توانستم تو را بشناسم و در دل شب ، در زیر آسمان
پر ستاره به یاد به تو رسیدن دیدگانم تر شد و تو را از خالقم تمنا کردم.
و با عشق بود که توانستم قلبم را وقف تو کنم، وقتی از علاقه ات
می گفتی دوست داشتم قلبم از شوق ، باز ایستد و جانم را نثارت کنم .
با تو آرام، و بی تو درتلاطم بودم، و در گفتگو با تو بود که فهمیدم دیگر
اسیرت گشته ام ، و در اسارت عشق تو بود که من تو را بیشتر شناختم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/28 5:26 PM توسط Heydari |

 

لاله ای می شکفد،دل من می شکند،عاشقی میگرید،

دل من می خندد،پرنده می خواند،

دل من می داند،دل من میداند که نباید راز گفت،

غم من می داند که نباید باز رفت.

عشق من میداند که برای ابدیت در دلم می ماند،

حس من میداند که دلم می خواهد احساس کنم.

دست من می داند که باید بنویسد،

بنویسد که دلم با من چه کرد،

بنویسدکه دگردر دل من چیزی نیست.

من دگر چیزی از احساس طبیعت،

چیزی از آواز آب ها نمی دانم.

روح من می میرد،

خاک مرا در آغوش می گیرد.

آن گاه می فهمم که دگر در هستی جای ندارم.

فریاد میکشم:خداحافظ........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27 9:47 PM توسط Heydari |

X

Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390

دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390




Links

عکس های داغ داغ
قالب هاي فوق جديد بلاگفا


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشيو پيوندهاي روزانه


Amar


تعداد بازديدها:


? فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ

كد ماوس