|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06 10:1 PM توسط Heydari |
خسته شدم!!!!!!!!! از خودم از تو از همه چییییییییییییییییییییییییییییییییییی دارم دیونه میشم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا + نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27 11:45 PM توسط Heydari |
در اندیشه تو بودم که رویا هایم به سمت تو کشیده شد به سمت روزهای خوش با تو بودن و در جاده خوشبختی قدم زدن چقدر لذت بخش بود وقتی دست در دست تو به سوی عشق میرفتم ولی افسوس افسوس تو پاپس کشیدی و به بیراهه رفتی! ولی این را بدان بجز تو کسی در آسمان عشق من و در جاده خوشبختی من همراه نخواهد شد!! وقتی باران نم نم بر کلبه ی عشقم میبارد به یاد تو می افتم و هوای دل من مثل هوای دیگر بارانی میشود... با من بمان.... در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ...
از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر
مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از
دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم...
باختم... درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه
است... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت
را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن
نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون
کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... + نوشته شده در شنبه 1391/01/12 12:19 PM توسط Heydari |
روشن کني که خاموش کردنش به خاموش شدن او بيانجامد!!! .گردونه شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد + نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08 8:41 PM توسط Heydari |
یکدیگر را می ازاریم.یاد گرفته ایم که معشوق هر چه غدارتر،عاشق شیداترست و عاشق هر چه خوارتر شود عشق افسانه ی ماندگارتری خواهد شد به شهوت تجربه عشقی سوزان آتشی به پا میکنیم و عاشق را در خرمن نا مهربانی و بی اعتنایی به مسلخ عشق میفرستیم چه باک؟ هر چه بیشتر بسوزد،خوش تر شعله های سر کش آتش سر مستمان میکند عیشمان مدام و حالمان به کام:وای چه خواستنی ام من....؟ هر چه زجرش میذهیم خم به ابرو نمی اورد! هر چه نا مهربانم،او پر مهرتر نگاهم میکند مرحبا به من آفرین به من....! میرانمش با مهر افزون تری به سویم باز میگردد،خوارش میکنم او به زیبا ترین نامها میخواندم.بی وفایی میکنم او صبورانه ستایشم میکند،به بندش میکشم پروازم میدهد بیچاره!چه بیدلانه دلبری ام را خریدارست،چه مظلومانه بازیچه بازی ظالمانه ام شده است بازی میدهیم و به بازی میگیریم.بازی میکنیم و به بازی نمیگیریم دلم می خواست برای یکبار برای یکبارهم که شده دستهای مهربانت رابه امانت برروی شانه هایم بگذاری تا گرمی داشتن .تکیه گاهی مهربان راحس کنم صدای قدم هایت راکه میشنوم تمام صداها درنظرم بی معنا جلوه می کنند ای بهترین تمام لحظاتم. درسکوت روزهای زندگی ام ودرتاریکی .شبهای بی کسی ام ازتوسخن می گویم تمام لحظات دلتنگی ام بهانه ی تورامیگیرند برای امدنت لحظه ها نیز لحظه شماری میکنند وبرای دیدن دوباره ات تمام دیده ها بی تابی حس غریبی است دوست داشتن و عجیب تر از ان دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با دل و جان دوستمان دارد و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده،به بازیش میگیریم.هر چه او عاشق تر ما سر خوش تر،هر چه او دل نازکتر ما بی رحم ترتقصیر از ما نیست تمام قصه های عا شقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند تصویر مجنون بی دل و فرهاد کوه کن نقش های آشتای ذهن ماست! + نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27 12:14 PM توسط Heydari |
تو رفته ای که بی من,تنها سفر کنی + نوشته شده در شنبه 1390/10/17 9:59 PM توسط Heydari |
ای کاش بی هیچ کلامی ، با هم همراه می شدیم + نوشته شده در جمعه 1390/10/16 7:45 PM توسط Heydari |
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/28 10:42 PM توسط Heydari |
اگر میدانستی... زیستن ندارد... کاش میدانستی....ای کاش ... + نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27 9:43 PM توسط Heydari |
شب ، سکوت ، خاطره + نوشته شده در شنبه 1390/09/19 11:21 PM توسط Heydari |
از اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل مینویسم از اوج سقوط ستاره ها... می نویسم از قهر شبنم با گلبرگها از قهر شهاب با آسمان از قهر گنجشکها با باغچه حیاطمان میخواهم از علفهای هرزی بنویسم،که در هر کجا که خواستند،روییدند میخواهم از داسها بنویسم،که بر ساقه گندمهایی طلایی سیراب شدند از پروانه هایی می نویسم که در پیله مردند...و از پیله هایی که پرواز کردند از تشنگی یاسهایی می نویسم که در حسرت مهربانی خشک شدند و از گلهای قالی که هنوز زنده اند و تازه... از کبوترانی می نویسم که جفتشان در قفسها اسیر مانده و در حسرت پرواز از مردگانی می نویسم که بی زحمتند،و از زنده هایی که بی همت اند از فاصله ها خواهم نوشت...... از آنانی می نویسم که در دوری قهقه سر می دهند و از شعف بسیار چشمانشان نمناک... و ار آنانی که هر شب نه،هر لحظه در خویش فرو میروند و میگریند،از این فاصله ها... از گلهای کویری می نویسم،که در اوج تشنگی و تنهایی ،زنده اند و عاشق و درخت هایی سر مست و مغرور،که بر تن زخمه هایی از حضور عاشقان دارند... از جاده های بی انتهایی می نویسم که روزهاست دل به مسافری نسپرده اند روزهاست که در آرزوی نقش کفشهای رهگذری بر دل نشته اند... می خواهم از انتظار بنویسم.....نمی توانم تو بگو از انتظار چه بنویسم؟؟؟ با چه لحنی بنویسم؟؟؟ با چه رنگی بنویسم؟؟؟ با چه خطی بنویسم؟؟؟ تو بگو... + نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08 8:2 PM توسط Heydari |
بیا تا لیلی و مجنون شویم ، افسانه اش با من تو آن همای بخت منی کز دیار دور ، پر پر زنان به کلبه من پر کشیده ای که بخت جوان داده ای به من... + نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30 7:36 PM توسط Heydari |
روی برگ های زرد پاییزی کوچه قدم می زدم و با هر قدم اشکی به خاطر گذشته ... از دست داده ام فرومی ریختم . تنها قلب شکسته ام می دانست چه غمی دارم هرگاه به یاد می آورم که چگونه مرا شکستند آتش درونم برپا می شود و من بر خلاف آنچه که درونم است ساکت و آرام به حرکت ادامه می دهم من آن برگ پاییزی بودم که از درخت جدا شد و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ پرستو ها عقب ماندم و اینک در .سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز می خوانم آوازی که آن را حتی یکی از انسان ها حتی یکی از آن ها نشنید و اگر شنید درک نکرد . ( وای بر من ) .همه جا شب است . نه ستاره ای . نه نوری . تنها صدایی از دور دست می آید صدایی که آشناست .صدایی که مرا می طلبد . نه این نیز نوعی سراب است باغبان قصه ها می گفت... از صدای خیال نباید باور کرد . باید بروم . انگار در این کوچه خلوت جز من کس دیگری هست جلوتر می روم چشمانش حلقه زده . دستهایش از شدت سرما کبود شده است دستکشی را که دارم در دستش میکنم . پالتو را نیز به او میدهم آری حالش خوب می شود از کنارش میگذرم و به راه خود ادامه میدهم . دیگر کوچه ای نمانده اینجا انتهای شهر است وارد بیابان می شوم . آن طرف تر درختی است . پیش او می روم با تمام غم هایم به او تکیه می زنم گریه ای می کنم . صدایی از آن به گوشم می رسد برای اولین بار است که احساس سبکی می کنم خودم را دیدم آرام کنار درخت آرمیده بودم آری من مرده بودم!!!!!!! قلب من در هر زمان خواهان توست این دو چشم عاشقم مهمان توست گرچه لبریز از غمی درمانده ای این نگاهم در پی در مان توست در میان ظلمت شبهای غم چلچراغ قلب من چشمان توست در کنارم لحظه ای آسوده باش ... همدم دستان من دستان توست + نوشته شده در دوشنبه 1390/08/16 1:8 PM توسط Heydari |
اين نامه را براي هر آنکه دوستش داريد بنويسيد ,البته اگه تا آخرش طاقت بياره بخونه...! بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي سایه عشق آتشی سرد از درونم زبانه میکشد لب هایم میسوزند از حرارت بی بدیل این لحظه های سخت سینه ام... چگونه با گشاده رویی این همه رنج را میپذیرد و جسمم چگونه تاب می آورد این عذاب ابدی را این که محکوم به پوسیدن در دخمه های تاریک ونمناک قلبم است اما خیالم فارغ از این همه هیاهوی سکوت سودای با تو بودن دارد چنانکه سایه ها در کنار نور میمانند....
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/04 9:55 PM توسط Heydari |
برای تو بارها و بارها نوشتم دریای پر سخاوت چشمانت چه ساده و بی ریا داشتند و من صداقت نگاهم و یک سبد پر از در طلوع قشنگ آرزوهایم غروب سرد رویاهایم را ندیدم . چرا درخشش چشمانت این را به من نگفت که در این کوره راه من خواهم ماند و خاطراتی از هم گسسته به هنگام غروب غمگين دستهايم را به مخمل نيلگون آسمان خواهم کشيد + نوشته شده در یکشنبه 1390/08/01 9:2 PM توسط Heydari |
به نام آنکه فانوس عشق را در ظلمت قلبم جای داد باراني و سرخ تر ازگلهای محبتی و زیباتر از شاخسار عشقی اند بوسه ای از عشق میزنم بزرگترین و پرشکوه ترین عشق در سکوت متولد می شود عشق به زندگی بی روح من معنا می دهد. + نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/28 5:26 PM توسط Heydari |
لاله ای می شکفد،دل من می شکند،عاشقی میگرید، دل من می خندد،پرنده می خواند، دل من می داند،دل من میداند که نباید راز گفت، غم من می داند که نباید باز رفت. عشق من میداند که برای ابدیت در دلم می ماند، حس من میداند که دلم می خواهد احساس کنم. دست من می داند که باید بنویسد، بنویسد که دلم با من چه کرد، بنویسدکه دگردر دل من چیزی نیست. من دگر چیزی از احساس طبیعت، چیزی از آواز آب ها نمی دانم. روح من می میرد، خاک مرا در آغوش می گیرد. آن گاه می فهمم که دگر در هستی جای ندارم. فریاد میکشم:خداحافظ........ + نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27 9:47 PM توسط Heydari |
|
| ||||||